![]() |
![]() |
|
| من و بغض یه غروب غم زده...... تو و جاده و یه عمری فاصله |
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
85/01/02ساعت 13:25 توسط علی |
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
دوست داشتم در اولين قطرات اشکم درک می کردی آنچه در وجودم بود.دوست داشتم در تمام ناباوريها و تمام بايد ونبايدها باور می کردی دردی را که سالهاست در گوشه اين دل پنهان است و با تمام خاموشيم بفهمی که در دلم غوغايی برپاست.با همه کودکيم نگاهم را ذره ای از وجودت بدانی. دوست داشتم لحظه ای با مکث خود تمام هستی را به هم پيوند می دادی و هستی را آنچنان به من می بخشيدی که ديگر اثری از آن نباشد.دوست داشتم فرياد خفه اين گل بخاک افتاده را بدست تن نااميد به باد نمی سپردی که ناگهان نه بادی می ماند نه من،دوست داشتم منهم يکی از صدها ستاره ای بودم که در کنج دلت آشيانه دارد.
گر چه می دانم نور من به وسعت ستاره های ديگرت نيست.دوست داشتم گلی بودم در اوج نابودی که فقط به نبودن می انديشد و ناگهان دستی می آمد و مرا به دوباره بودن و ماندن در اين زمين خوش خيال(زمينی که عادت کرده به رهگذرانش)دعوت می کرد.ولی من هر چه با تو خنديديم،هر چه گريه کردم،هر چه احساس کردم يک شبه به فراموشی سپرده شد.نمی دانم کدام آرزو تو را صدا کرد؟!نمی دانم کدام خواهش معنای خواهش من شد؟!نمی دانم کدام شک و ترديد واژه های درد آلود مرا از يادت برد،نمی دانم چرا اين قصری را که تمام نفسهايمان در آن محبوس بود يک شبه خراب کردی؟! چرا من شدم همان |
|
+ نوشته شده در
84/12/06ساعت 22:15 توسط علی |
|
|
حیران می روم از میان زمان و زمان می گذرد در حیرانی من و چه کند می گذرد وقتی درمانده ایی... از جاده کودکی تا بدینجا پستی و بلندیهای زیادی را در نوردیده ام مرداب را دیده ام و گل مرداب را دریا را دیده ام و موج را و ساحل را گل را دیده ام و خار را شقایق را دیده ام و پرپر شدن آن را رنگهای زیادی دیده ام سفید..سبز..سیاه ...و سرخ را شور عشق را دیده ام و نفرت را وصل را دیده ام و هجران را شاید چشمانم روایتگر نباشد ، اما چشم دلم نهانخانه آن است و در این کشاکش دهر وامانده ام کاش می شد در دایره سرگردانی زمان شتاب گیرد نه توان ماندن دارم و نه توان رفتن خاموشم و پر از فریاد
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی عشق داند که در این دایره سرگردانند |
|
+ نوشته شده در
84/12/06ساعت 22:10 توسط علی |
|
|
یک نصیحت...
هیچ وقت تو خیابون نرو اگه رفتی سرتو بالا نگیر اگه بالا گرفتی به کسی نگاه نکن اگه نگاه کردی،بهش لبخند نزن اگه خندیدی ،ازش شماره نگیر اگه شماره گرفتی بهش زنگ نزن اگه زنگ زدی بهش نگو دوستش داری اگه گفتی ،باهاش قرار نزار اگه قرار گذاشتی نرو سر قرار اگه رفتی سر قرار تحویلش نگیر اگه تحویلش گرفتی عاشقش نشو اگه عاشقش شدی بهش نگو چون می زاره می ره...... |
|
+ نوشته شده در
84/12/06ساعت 22:7 توسط علی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
علی
|
| پیوندهای روزانه |
|
علی2 کامبیز غزل www.tv-music.blogfa.com کانون هواداران یوونتوس سایت الکس دل پیرو pmc آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|